«دامن اَمن یجیب»
آرزوهــــایم به چاهی بس عجیب افتاده است
قرعه ی ما در دل قومـــی غریب افتاده است
دشنه دشـنه سبز می شد کاش در حجم دلم
همچو آن نعشی که بر طرح صلیب افتاده است
موج اشک از انتظارت ، فـــــوج فوج از ابر چشم
میشود جاری برایت نا شــــــکیب افتاده است
در بیابان عطش مردیـــــــــم تا یک جـــرعه آب
آرزو بین ، که دلش بر یاد سیب افتـــاده است
چــــون ایام کـــــودکی دلــواپس و با اضطراب
دست من در دامـــــن امن یجیب افتاده است
گیلانغرب 75
فه سل انتظار
یه ی ئاسمان هساره بود وه خِرِ چه ویلد
ئی فه صل انتظاره بود وه خِرِ چه ویلد
په دامنه ه او کانه سه ر سونز و لاله زاره
سه ر سونزی ئی وه هاره بود وه خِرِ چه ویلد
له دیوری روخسارد دیرم دلی صد پاره
ای دل بی قه راره بود وه خِرِ چه ویلد
چه وم بودن وه نه ذرد ، زه خمی ها له ده ریونم
ئی زه خم نا دیاره بود وه خِرِ چه ویلد
ئرمیس رشی په یل په ی ، حه لقه به سی له شوند
یه لافاو انتظاره بود وه خِرِ چه ویلد
دانشگاه شیراز آبان 78
«غروب یک ستاره»
جا مانده ام در آسمانــــــــی پاره پاره
با طرح زردی از غروب یک ستــــــــاره
یاران چه عاشق از فضای سینه رفتند
تنها دل من مانده با یک استـــــــخاره
با بیت بیت ناله ها هر شب بــــــرایت
شعری نقاشی میکنم از استــــــعاره
پاییز مهمان درخت و فصــــــل من شد
در بستن آن پنجره مرگ اشــــــــــــاره
این فاصله تا دیدنت دردا چه دور است
باز آ تو ای شعر آفرین من ستــــــــاره
امشب نمیدانی که با اشعــــــار حافظ
دارم شب شعری بیادت مــــن دوبــاره
گیلانغرب اردیبهشت 76
«دامن آرزو»
کاش آتـــــــــش دست و پای آرزو را می گرفت
قصه عشقی دوبــــــــــاره در دلم پا می گرفت
کاش دشتی پر تبســــــــــــم از زلال چشم تو
در دل سجـــــــــــاده آشفته مـــــاوا می گرفت
کاش از سوز غریب نی لبــــک ها نـــــــــاگهان
آتشـــــــی در دشت سبز سبز دریا می گرفت
کاش در این آسمان ســــــــاده بی پنجـــــــــره
نقشی از قوی قشنگی بی گمان جا می گرفت
فصل دیدار است امشب ، لحظه های پر زکاش
شاعر شوریده ای از دشت رویـــــــا می گرفت
گیلانغرب تیرماه 76
هر شب نشسته ام من در انتظار تکــــرار
تا در سحر ببینم سرهای سبز بــــــر دار
آن شب که سنگ غم زد بر شیشه حیاتم
آواز سبز خشکید از سایه های دیـــــــــوار
لبریز گریه گشتم در دشت آبی خــــــــواب
شاید دوباره آید رویــــــای وقت دیـــــــــدار
بازا سلام دل کن با خنـــجر سپیــــــــــدت
تا رنگ خون پذیرد از لالــــــــه های تب دار
بگذار ای تو باران، حســـــرت به دل نمانم
در لحظه های مردن ، در لابــــــــلای انگار
ما هم دلی شکستیم در جرم بی گناهی
در آن زلال ساده در کوچه های پنـــــــــدار
گیلانغرب فروردین 76
«حصار زلف»
عاقبت همچون شقایق داغدارم میــــــکند
با عبور چون خزانش بی بـــهارم میـــــکند
رخ چو خورشیدی نشانم میدهد از لای ابر
با چنین دیدار سردی بی قرارم میـــــــکند
هر زمان کز کوچه باغ خاطرم رد میشــــود
با نگاهی ناگهانی شرمسارم میـــــــــکند
چشمه های سبز آن قامت قیامت عاقبت
در کنار پنجره هم سر بدارم میــــــــــــکند
آه سردم در غزل جاری ولی آن مه جبــین
من غزالی تیر خورده ، او شکارم میـــــکند
آمد و با تاب گیسو حلقه بر دل زد کنـــــون
با چنینی زلفی پریشان در حصارم میـــکند
گیلانغرب فروردین 76
« محراب عشق »
چون مترسک عاشق خوابم ولی خوابم نکرد
جرعه ای از عشق خود در قلب بی تابم نکرد
گرچه او عطشان میان قریه های کوچرو
میرود - حتی نظر بر برکهء آبم نکرد
من که در سجده نشستم پیش محراب غمش
با خبر از ریزش آوار محرابم نکرد
یاد چشمش را میان دیده ام جا داده ام
حالیا آن بی وفا یادی از این قابم نکرد
سیل اشکش تا به پشت خیمه ی عشقم رسید
آشنا با شهوت و آماج سیلابم نکرد
چون غریبم در خیال اختران صورتش
سنگدل- نامهربان مهمان مهتابم نکرد
علیرضا گودرزی مرداد 75 زاهدان
« نهیب زورق »
اسمان خلوتم یارب چرا بارانی است
و در این غربت سرایم کفتری زندانی است
شب نشین مردمانم خیلی از اندوه و غم
مرغ خوشبختی چرا بر شاخه اش مهمانی است
صافی آیینه ام با سنگ غم در هم شکست
یادگار غم چرا یک عالمه ویرانی است
ای عجب دریای من هر موج او کشتی شکن
با نهیب زورق عشقش چرا قربانی است
دیدمش در بیکران آبیش ! اما چرا؟
زیر ابری پر ز غم مهتاب او زندانی است
گرچه پشت صبح او خوابیده خورشید دلم
بلبل خورشید چمش گرم نغمه خوانی است
علیرضا گودرزی مرداد 75 زاهدان
« کاروان اشک »
گوییا سقف شبم یک آسمان دیگر است
سردی خورشید من هم ناگهان دیگر است
مرغ شب خوان غریبم کوچ خود آغاز کرد
ای رفیقان بعد از این دل آشیان دیگر است
در شب کوچت نمیدانی تو ای لیلای غم
این دل مجنون من آتشفشان دیگر است
کاروان اشک من امشب نمیدانم چرا؟
کاروانی در دل یک کاروان دیگر است
لرزش غم را ببین از برکه های آبیم
آتش فریاد خاموشم زبان دیگر است
در فراقت یوسف ما هم خریداری نداشت
چون که در مصر خیالم ساکنان دیگر است
علیرضا گودرزی مرداد 75 زاهدان
ای عشق
چنان مستم که از مستی تو را دیگر نمیخواهم
به دنبال شبم یارا سحر در بر نمیخواهم
اگر چه از شراب غم دل و جانم هدر میشد
به جانت نازنین من از این بهتر نمیخواهم
به امشب به دشت خوابم ای تنها ترین یاور
که در این اوج تنهایی کس دیگر نمیخواهم
اگر قصد هلاکم دارد آن چشم کمان ابرو
بدان اماج تیرت را سد و سنگر نمیخواهم
عزیزا! دلبران با دل بر این بی دل نظر کردند
ولی دلبر به غیر از تو دل و دلبر نمیخواهم
چو بر چشمان من آیی زمانی تو به مهمانی
کنم سر را فدای تو چو هستی سر نمی خواهم
به جانت دلبرا سوگند چو از مستی به در آیم
به جای تو دهندم این جهان یک سر نمی خواهم
و تا روزی که دارم من تو را ای عشق تاج سر
منم آن شاه شاهانی که تاج زر نمیخواهم
علیرضا گودرزی 7 /4 /78 کرمان


