«کوچه های پندار»
هر شب نشسته ام من در انتظار تکــــرار
تا در سحر ببینم سرهای سبز بــــــر دار
آن شب که سنگ غم زد بر شیشه حیاتم
آواز سبز خشکید از سایه های دیـــــــــوار
لبریز گریه گشتم در دشت آبی خــــــــواب
شاید دوباره آید رویــــــای وقت دیـــــــــدار
بازا سلام دل کن با خنـــجر سپیــــــــــدت
تا رنگ خون پذیرد از لالــــــــه های تب دار
بگذار ای تو باران، حســـــرت به دل نمانم
در لحظه های مردن ، در لابــــــــلای انگار
ما هم دلی شکستیم در جرم بی گناهی
در آن زلال ساده در کوچه های پنـــــــــدار
گیلانغرب فروردین 76
|